شعری برای مامان

 

سلام

 

                                  

 

  امروز می خوام یکی دیگه از شعرام رو که پارسال برای مامانم

نوشتم  براتون بزارم . آخه پارسال این جا مامانم یکسره می نشست     

پای اینترنت و از دل تنگی با ایران چت می کرد منم این شعرم رو

تقدیمش کردم .

 

مادر اینترنتی                           تو که خدای چتی

چت می کنی با ایرون               با مسلم و با احسون

مادر جونی پشت خط               هی می کنه با تو چت

اون قدر می شینی اون جا         تا که می سوزه غذا

بابا جونم تمیزه                          خیلی واسم عزیزه

قلب بزرگ پدرا                            برای ما کوچکترا

 

خداحافظ عزیزای نازم

 

 

 

بازگشت به ایران

 

سلام دوستای نازم

امتحاناتم تمام شده و با معدل ۲۰ قبول شدم منتظرم کارای بابام هم تمام شه تا هفته ی دیگه برگردیم ایران دلم برای مادر جونم خیلی تنگ شده وقتی مامان بابام رفته بودند مکه اون اومد کراچی پیش من واستاد وقتی رفت من خیلی گریه کردم مامانم هم همین طور .

دوست دارم زود برم پیشش این جا هوا خیلی گرمه حتی کولر هم جواب نمی ده ما فقط غروب و شب می تونیم بریم بیرون آخه تا ۱۲ شب همه ی بازارها بازند روز که از بس گرمه آدم نمی تونه بره بیرون . ما معمولا غروبا و شبها می ریم ساحل من دریا رو خیلی دوست دارم اگه از این جا برم دلم برای دریا خیلی تنگ می شه دریا واقعا قشنگه . کلا این جا هم خیلی سرسبزه هم خیلی قشنگه مخصوصا پارک هاش خوب ما برای هفته ی دیگه بلیط داریم دعا کنید که این روز ها زود رد بشه چون دیگه دلم برای مادر جون و دایی هام یک ذره شده .

چند تا از عکسام رو می زارم تا شما هم ببینین

این عکس دوستام فاطمه و زهرا و غروب عاشورا است در خانه فرهنگ ایران

این منم و آقای دلقک تو مک دونالد . نترسین مجسمه یه

اینم مامان و بابامن وقتی از مکه اومدن و مادرجونم و من

من و مادرجونم

فکر کنم دیگه من و شناختین

این سحرو سارا و دوقولویند من که هنوز نفهمیدم کدوم سحره کدوم سارا

اینم من و مادرجونم شما که نمی دونید من چه قدر مادرجونم رو دوست دارم

 

 

فائزه . خاطره . زهرا .

من و بابا جونم

 

هم کلاسی ها با خانوم معلم عزیزم

عاشق دریام

 

سفره ی هفت سین امسال تو مدرسه

فاطمه و من تو موزه

موزه ی کاشی

من و فاطمه نترسین مجسمه ی شیر ها واقعی نیست

بهتره عروسکم رو هم بزارم ناراحت نشه

 

این آرمینه پسر آقای فروتن از دوستامون خیلی دوستش دارم

 مامان و بابام

پارک هلال

دفعه ی بعد چند تا از عکس های هند رو می زارم واقعا قشنگن .

 

تا بعد خدانگهدار

 

 

 

 

سلام دوستای گلم

 

 

                                           

 

                         

سال نوی همتون مبارک

 

 

دلم برای همتون تنگ شده تعطیلات خوش گذشت .

امسال قرار شد همه ی دوستای ما یا برن مکه یا هند ما که پارسال

هند رفته بودیم مامان بابا هم که سه ماه قبل مکه بودند بنابراین ما

مجبور شدیم امسال این جا تنها باشیم  نمی دونین اونم تو غربت چه

قدر سخته . آخه ایران هزار نفر هستن که بری خونشون این جا دیگه

همه داشتن می رفتن مسافرت . روز اول عید که با مامان و بابا خیلی

خوش گذشت نصف روز هم که به زنگ زدن با ایران رد شد . اما از روز

بعد دوستامون از کویت اومدن یک دختر هم به نام بیتا داشتن درست

هم سن و هم کلاس خودم دیگه خیلی با هم دوست شدیم و حسابی

بازی می کردیم با هم می رفتیم گردش مثلا رفتیم دریاچه آب شیرین

تته نزدیکی های حیدر آباد ُ هاکس بی و ... لنچ سوار شدیم رفتیم یک

جزیره وسط دریا . خلاصه این قدر خوش گذشت که نفهمیدم چه طوری

رد شد حالا هم کلاسا شروع شده و دوباره می ریم مدرسه البته خانوم

معلم ما امسال عید رفته بود مکه دلم برای خودش و کلاس خیلی تنگ

شده بود آخه اون خیلی مهربونه روز اول مدرسه ها اومد .

انشاا... همه ی معلم ها مهربون باشن و همیشه زنده .

خدا کنه همه امسال سال خوبی داشته باشن منم همین طور

دفعه ی بعد یک شعر دیگه ی خودم رو می زارم  .

هرکی وبلاگ من رو دید نظر بده آخه این جا فقط دو تا از دوستام  که هر

دوتا شون فاطمه هستند وبلاگ دارن و خیلی هم وبلاگشون قشنگه .

فعلا خدانگهدار .

 

 

 

 

 

برای دوستم رامین

 

 

سلام عزیزای نازم

 

قبلا تو وبلاگ دیگه ای مطلب نوشتم تو پرشین بلاگ خوب اونم که خوشبختانه هک شد . تو اون وبلاگ از خاطرات هند و پاکستانم نوشته بودم اما چه کنم که همش حیف  شد عیب نداره دوباره اومدم این جا

اول خودم رو معرقی می کنم من غزل روشان هستم و کلاس دوم ابتدایی هستم در حال حاضر تو کشور پاکستان زندگی می کنم .

وقتی مامان و بابام وبلاگ داشتند یا دوستام منم خیلی دلم می خواست وبلاگ داشته باشم که الان دارم . راستی من شعر هم می گم قراره شعرام رو هم تو وبلاگ بزارم .

فعلا ازتون خداحافظی می کنم و یکی از شعرهای خودم رو که برای دوستم رامین گفتم براتون می نویسم .

 

 

 

سلام سلام رامین جون

 

می ندازیمت تو فنجون

 

فنجون که ترس نداره

 

بابات خبر نداره

 

فقط مثل بخاری

 

گرمی و داغی داره

 

خیلی سیاه می شی تو

 

مثل زغال می شی تو

 

رامین چه قدر سیاهی

 

یک کمی هم بلایی

 

 

این شعر خودمه که پارسال براش گفتم بازم براتون می نویسم .

 

خداحافظ همتون